
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید شوهرش در رخت خواب نیست و به دنبال اون گشت
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک هاشو پاک میکرد و فنجانی قهوه می نوشید پیدا کرد...
در حالی که داخل آشپزخانه میشد پرسید چی شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟
شوهرش نگاهش رو از دیوار برداشت و گفت
هیچی فقط اون وقتارو به یاد میاوردم بیست سال پیش که تازه همدیگه رو ملاقات کرده بودیم یادته؟
زن که حسابی تحت تاثیر قرار گرفته بود چشماش پر از اشک شد و گفت اره یادمه
شوهرش ادامه داد یادته پدرت که فک میکردیم مسافرته ما رو تو اتاقت غافلگیر کرد؟
زن در حالی که روی صندلی کنار شوهرش مینشست گفت اره یادمه انگار دیروز بود
مرد بغضش رو قورت داد و ادامه داد یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت یا با دختر من ازدواج میکنی یا بیست سال میفرستمت زندان آب خنک بخوری
زن گفت اره عزیزم یادمه و یه ساعت بعدش که رفتیم محضر و ...
مرد نتونست جلوی گریه اش رو بگیرد و گفت اگه رفته بودم زندان امروز آزاد میشدم

موضوع انشا: سال گذشته را چگونه گذراندید؟
قلم بر وسط سفید كاغذ می گذارم و فشار می دهم تا انشاءام آغاز شود. سال گذشته سال بسیار خوبی و پر بركتی می باشد. سال گذشته پسرخاله ام زیر تریلی چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحیمش شركت كردیم و خیلی میوه و خرما و حلوا خوردیم و خیلی خوش گذشت. ما خیلی خاك بازی كردیم. من هر چی گشتم پسرخاله ام را پیدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بیل زد، بدون بی دلیل! من در پارسال خیلی درس خواندم ولی نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بیرون پرت كردند. پدرم من را به مكانیكی فرستاد تا كار كنم و اوستای من هر روز من را با زنجیر چرخ می زد و گاهی موقع ها كه خیلی عصبانی می شد من را به زمین می بست و دو سه بار با ماشین یكی از مشتری ها از روی من رد می شد. من خیلی در كارهای خانه به مادرم كمك می كنم.
مادرم من را در سال گذشته خیلی دوست می داشت و من را خیلی ماچ می كند ولی پدرم خیلی حسود است و من را لای در آشپزحانه می گذاشت. در سال گذشته شوهر خوا-هرم و خوا-هرمم خیلی از هم طلاق گرفتند و خوا-هرمم بسیار حامله است و پدرم می گوید یا پسر است یا دوقلو، ولی من چیزی نمی گویم چون می دانم كه بچه ای به این اندازه از هیچ كجای خوا-هرمم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتیم و با قطار رفتیم. من در كوپه بسیار پدرم را عصبانی كردم و او برای تنبیه من را روی تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابیدم! پدرم در سال گذشته خیلی سیگار می كشد و مادرم خیلی ناراحت است و هی به من میگوید: پدر سگ، ولی من نمی دانم چرا وقتی مادرم به من فحش می دهد، پدرم عصبانی می شود! در سال گذشته ما به عید دیدنی رفتیم و من حدودا خیلی عیدی جمع كرده ام، ولی پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره ای خرید كه بسیار بد آموزی دارد و من نگاه نمی كنم و پدرم از صبح تا شب شوهای بی ناموسی نگاه می كند و بشكن می زند. پدرم در سال گذشته رژیم گرفته است و هر شب با دوست هایش آب و ماست و خیار می خورند و می خندند، گاهی وقتا هم آب با چیپس و ماست موسیر.
..... من خیلی سال گذشته را دوست دارم
انيشتين و راننده اش
انيشتين براي رفتن به سخنراني ها و تدريس در دانشگاه از راننده مورد اطمينان خود كمك مي گرفت. راننده وي نه تنها ماشين او را هدايت مي كرد بلكه هميشه در طول سخنراني ها در ميان شنوندگان حضور داشت بطوريكه به مباحث انيشتين تسلط پيدا كرده بود! يك روز انيشتين در حالي كه در راه دانشگاه بود با صداي بلند گفت كه خيلي احساس خستگي مي كند؟
راننده اش پيشنهاد داد كه آنها جايشان را عوض كنند و او جاي انيشتين سخنراني كند چرا كه انيشتين تنها در يك دانشگاه استاد بود و در دانشگاهي كه سخنراني داشت كسي او را نمي شناخت و طبعا نمي توانستند او را از راننده اصلي تشخيص دهند. انيشتين قبول كرد، اما در مورد اينكه اگر پس از سخنراني سوالات سختي از وي بپرسند او چه مي كند، كمي ترديد داشت.
به هر حال سخنراني راننده به نحوي عالي انجام شد ولي تصور انيشتين درست از آب درامد.
دانشجويان در پايان سخنراني شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. در اين حين راننده باهوش گفت: سوالات به قدري ساده هستند كه حتي راننده من نيز مي تواند به آنها پاسخ دهد. سپس انيشتين از ميان حضار برخواست و به راحتي به سوالات پاسخ داد به حدي كه باعث شگفتي حضار شد!

سلام حالت خوبه؟
من اصلاً عادت ندارم که تو دستشویی مردانه هر کی رو که پیدا کردم شروع کنم به حرف زدن باهاش، اما نمی دونم اون روز چِم شده بود که پاسخ واقعاً خجالت آوری دادم؛
- حالم خیلی خیلی توپه.
بعدش اون آقاهه پرسید؛
- خوب چه خبر؟ چه کار می خوای بکنی؟
با خودم گفتم، این دیگه چه سؤالی بود؟ اون موقع فکرم عجیب ریخت به هم برا ی همین گفتم؛
- اُه منم مثل خودت فقط داشتم از اینجا می گذشتم..
وقتی سؤال بعدیشو شنیدم، دیدم که اوضاع داره یه جورایی ناجور میشه، به هر ترفند بود خواستم سریع قضیه رو تموم کنم؛
- منم می تونم بیام طرفت؟
آره سؤال یکمی برام سنگین بود. با خودم فکر کردم که اگه مؤدب باشم و با حفظ احترام صحبتمون رو تموم کنم، مناسب تره، بخاطر همین بهش گفتم؛
- نه الآن یکم سرم شلوغه!!!
یک دفعه صدای عصبی فردی رو شنیدم که گفت :
- ببین. من بعداً باهات تماس می گیرم. یه احمقی داخل دستشویی بغلی همش داره به همه سؤال های من جواب میده

دو ديوانه
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست.
و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
حالا من کى مى تونم برم خونهمون ؟

پشیمانی
| "در ایامی که صاف و ساده بودم" |
به فکر درس و مشق افتاده بودم
|
| همیشه جــــزوه ای انــدر بَرَم بود | سرم لای کتــــــــاب و دفترم بود |
| همـــــــه درها به رویم بسته بودم | ز خرخــــوانی شدیداً خسته بودم |
| ز خواب و از خوراک افتاده بودم |
بـــــه بَربَچ پاســــخ رد داده بودم
|
| خـــــریٌت کرده بودم بیش در بیش | پراندم از خــودم بیگانه و خویش |
| بــه عشقم اس ام اس دیگر نــدادم | جگــرخون می شوم افتد چو یادم |
| نمــــودم دَس بسر،عشق نهــــــانم | دلیـــــــــــــل این حماقـت را ندانم |
| موبایلـــــــــــم را همیشه آف کردم |
حسابی خر شدم من گــــاف کردم
|
| زدم بر کـــــــــامپیوتر چهار تکبیر | نمـــــــودم قهر با آهنگ و تصویر |
| نکــــــردم رایت آهنگ جـــــدیدی | شکستم رایتر و دستـگاه وسی دی |
| ز خود ضبط خَفـَن را دور کــــردم | به شدت خویش را سانسور کــردم |
| نه در فکــــــــــــــر کانال ماهواره | نمودم جمــــع دیشش را دوبـــــاره |
| ز فکــــــــــرم دور شد لیلا و اندی | فراموشــــــــــم بشد آهنگ سندی |
| برفت از یاد آهنگ متــــــــــــالیک | ندیدم فیلــــــــم های خوب و آنتیک |
| ز اینترنــت شدیداً دور گشتـــــــــم | چو خود می خواستم مجبور گشتم |
| ز وبگـــــــردی نمودم ترک عادت | ز بیخوابی بکـــــردم خویش راحت |
| ز چت کردن نمودم توبه ای سخت | خیالــــــم شد کمی آسوده و تخت |
| بکردم آی دی او را فـــــــــراموش | نمــــودم لامپ خود را باز خاموش |
| نکـــــردم هیچ ایمیلی دگـــــــر باز | خریٌت را نکـــــــردم باز آغــــــــاز |
| کشـــــــــاکش بود در اعماق جانـم | کسی آگـــــــه نمی شد از نهانـــم |
| خـــــلاصه خویش را محدود کردم | ره ابلیس را مســـــــدود کــــــــردم |
| سر ساعت به پـــــای کــــــار بودم |
ز صبح تــــــــا نیمه شب بیدار بودم
|
| نمـــــــــــودم در شگفت افراد خانه | ندادم دست خویشــــانم بهـــــــــانه |
| دگـــــــر بهر غذا کی داد کـــــــردم | برای شــــام کی فریـــــــــاد کــردم |
| شدم راضی به خــــــــــامه با مربا | نبودم دیگــــــر اندر فکـــــــــر پیتزا |
| هرآنچه مــــــادرم می پخت خوردم | دگـــــــر من آبـــــــــرویش را نبردم |
| همــــــــــــه گفتند بَه بَه چه جوانی | خـــــــــدا قسمت کنــــــد در زندگانی |
| خوشـــــــــا بر حال شخص مادر او |
زده این بچٌه تـــــاجی بر ســـــــــر او
|
| چگــــــــونه یکشبه این گونه گشته | چـــــــــه بـــوده اینچنین وارونه گشته |
| همه اندر شگـفت از کـــــــــار ایٌـام |
چگــــــونه گشته اسب سرکشی رام
|
| خلاصه کار مـــــا درس و دعا بود | به تست و نکته فکــــــــــرم مبتلا بود |
| نمــــــــودم دوره هر درسی فراوان | خـــــــــریدم جزوه از آینده ســــــازان |
| شدم درتست، حــاذق چون قلم چی | شدم دکتر پس از آن نسخــــه پیچی |
| چو تــــــابستان شد و هنگام کنــکور | هــزاران بـــــــــــــار رفتم تا لب گور |
| ولی ما امتحــــــــــان را خوب دادیم | به خود مــــــــــا وعدۀ مطلــوب دادیم |
| پذیرفتــــــــــه شدم در رشته ای ناب | نمی دیــــــدم چنین چیزی بجز خـواب |
| درآمـــد اسم من در روزنـــــــــــامه | زدند عکس مــــــــــــــرا در هفته نامه |
| درآوردم ســـــــــــری در بین سرها | به رویــــم بـــــــــاز شد آن بسته درها |
| بگفتــــــــــــــا دختر همسایه تبریک | به من تقـــــدیم شد یک هدیــــۀ شیک |
| پـــــــدر برمن بگفتــــــــــــــا آفرینا | نمـــــــودی رو سفیـــــــــــــــدم نازنینا |
| دگـــــــــر مادر نگو با شور و شادی | بگفتــــــــا پاسخم را خــــــــــوب دادی |
| به پــــــا بنمود جشن بـــــا شکوهی | ز دوش خویشتن برداشت کــــــــــوهی |
| شـــــــدم وارد به دانشگـــــاه تهران | نمودم سعی و کوشش ها فـــــــــراوان |
| گــــــــرفتم مدرکـــی با نمـــرۀ خوب | خریدم بهر آن یک قــــــــــاب مرغوب |
| نمودم قاب یعنی مــــــــــــــا فلانیم | مهندس گشته ایــــم و شادمــــــــانیم |
| به کـــــــــــار خویشتن مغرور بودم | ز ژرفـــــای حقــــــــــــــایق دور بودم |
| چو بگذشت زین قضایا چند مـــاهی | ز دانشگــــــاه بگرفتم گـــــــــــــــواهی |
| شدم مشمول و دیدم چاره ای نیست | در این دنیاچومن بیچـــــــاره ای نیست |
| شدم سربـــــــاز و گشتم من نظامی | شدم مــــــــــامور بخش انتظـــــــــامی |
| شدم افسر ولی تـــــــاجی نه برسر | شدم عـــــــــــــاشق ولی یاری نه دربر |
| بمـــــــا بگذشت بیهوده دوسالــــــی |
پز عـــــــالی ولی با جیب خـــــــــــالی
|
| گرفتـــم کارت در پایــــــــان خــدمت | شدم راحـــت از آن زنـــــــــــدان نکبت |
| سپس در جستجــــــوی کـــــار بودم | چو خیـــــل دوستـــــان بیکـــــــار بودم |
| بهر جـــــــــایی که شد، گشتم روانه |
بــــــه شرکت یا محــــل کــــــــــارخانه
|
| هـــــــــــزاران وعده و پیمان شنیدم | ولـــــــــی از آن همـــــــه خیری ندیدم |
| نه مـــــن وابسته بودم بر نهــــــادی | نه شرکت کـــــــــرده بودم در جهـــادی |
| نه آقــــــــــــا زاده ای بی ریش بودم | نه فـــــــــــــــردی عـاقبت اندیش بودم |
| خلاصه هرچـــه من سگدو زدم بیش | نبردم کــــــــــــــاری آخـر بـــاز از پیش |
| در این اوضـــــــاع و احوال پریشان | بدیدم من یکـــی از قــــــوم و خویشان |
| که بــود او آشنا با کـــــــــــــار بازار | شگـــــرد اصلیش قاچــــاق سیگــــــار |
| به من گفتـــــا چرا بیکـــــــار هستی | چـــــرا چون دیگران سربـــــار هستی |
| بیا اینجـــــــــــــا به نزد دوستان باش | نخواهــــــم کـــــــرد اسرار تورا فاش |
| بـــداد آن خویش گوشی را به دستم | ز تحصیـــــــلات طرفی مـــــــن نبستم |
| بدیدم مــــــایه در بــــــــــــازار باشد | فقط ابلــــــــه به فکــــــــــــر کار باشد |
| پشیمــــــان گشته ام از کردۀ خویش |
نبرده علــــــم کــــــــار بـــنده را پیش
|
| ز کـــــــار خویشتن من شرمســـارم |
نمــــودم شعـــــــــــر ایـــرج را شعارم
|
| بگویم بـــــــــــــــا رها با مدٌ و تشدید | "کـه گــُــه خوردم غلط کردم ببخشید" |
| ندیــــــــــدم روی خوش در زندگـانی | اگـــــر چـــــه رفته ایــٌــــام جــــوانی |
|
ساسان برمکی |
|

پس در زمانی قدیم روزی جمعی از جوانان مجرد از مسیری می گذشتند. متاهلی آنها را بدید و قصد کرد تا آنها را مسخره نماید.
پس گفت: می بینم جمعی از معذبین را به الافی! بهتر است به جای ولگردی شما نیز تاهل اختیار کنید و به حلقه مردان در آیید.
پس جوانان مجرد عصبانی گشتند و قصد کردند که وی را بزنند. یکی گفت جواب حرف را با حرف دهند و من جواب او را دانم.
سپس به متاهل گفت: تو چقدر درآمد ماهانه داری؟
متاهل گفت: 30 تومان.
سپس پرسید برای ازدواجت چقدر خرج کردی؟
متاهل گفت: 20تومان!
دوباره پرسید مهر زنت چقدر است؟
گفت: 100 تومان!
مجرد پرسید: خرج ماهانه منزلت چقدر می شود ؟
گفت: 10 تومان!
مجرد پرسید: منزلت ملکی است یا شخصی و چند متر است؟
گفت: شخصی و 1000 متر!
مجرد پرسید: قیمت منزلت چقدر است؟
گفت: 500 تومان!
مجرد گفت: آیا حاضر بودی ماهی 500 هزار تومان می گرفتی ولی خرج عروسیت 10 میلیون تومان بود و مهر زنت 50 میلیون تومان و برای خرید یک منزل 50 متری 100 میلیون می دادی و اگر نمی توانستی ماهی 400 هزار اجاره می دادی و مخارج خانه ات ماهی 700 هزار تومان بود؟
متاهل گفت: پناه می برم به خدا از چنین روزی! چنین شرایطی زندگی انفرادی نیز غیر ممکن است چه برسد به تاهل!
مجرد پرسید : آیا حاضر بودی زنت هم درس بخواند و تو در خانه به او کمک کنی ؟
متاهل گفت: شرک می گویی؟! من مثل زنان در خانه بنشینم تا او درس بخواند؟
مجرد گفت : در آینده ای نزدیک قیمت و شرایط زندگی به همین سختی است که گفتم و در آن دوران مردان متاهل با آن همه گرانی می سازند و دم بر نمی آورند و کمک به زنان را درخانه وظیفه خود می دانند و درس خواندن زن را جزو الزامات و اینانند که مردان واقعی اند و نه لاف زنان مردی و ما مجردین برای تاهل در انتظار چنان روزی هستیم تا مردانگی واقعی را نشان دهیم.
منبع
.
.
.
http://www.janjali.com/index.php?topic=16148.msg41
.jpg)
يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ي ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده اي زد بر لب درگاه او
پر ز ليلا شد دل پر آه او
گفت يا رب از چه خوارم کرده اي؟
بر صليب عشق دارم کرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي
نشتر عشقش به جانم ميزني
دردم از ليلاست آنم ميزني
خسته ام زين عشق دلخونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو / اين ليلاي تو ..... من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم.
در رگ پنهان و پيدايت منم
سالها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم.
صدقمار عشق يکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل ميشوي اما نشد
سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا کردي ولي..
ديدم امشب با مني گفتم بلي..
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خانه ام در ميزني
حال اين ليلا که خارت کرده بود
درس عشقش بي قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم.
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

خدایا من شدم مست رویش خراب ان دو ابروی کمانش
خدایا این که بود با ان دو خالش یکی بر لب یکی بر گونه هایش
خدایا دادی تو دستش به دستم زبان او ببرید هر دو دستم
خدایا نوشیدم از جام شرابش شدم محو رخ مانند ماهش
خدایا او مگر فرصت به من داد امان از عشق یکسو ای دادبیداد
خدایا رفتنش اتش بر افروخت از ان لحظه دلم در یاد او سوخت
خدایا این نه ان بودا که دیدم دران هنگام گویی حوری دیدم
خدایا من همان مورم که بودم ولی در پیش او این هم نبودم
|
عشق یعنی... |
|
عشق يعني يك سلام و يك درود عشق يعني با جهان بيگانگى |

داستان آموزنده (دعای کوروش)
خداوندا ، اهورا مزدا ، ای بزرگ آفریننده این سرزمین بزرگ، سرزمینم ومردمم را از دروغ و دروغگویی به دور بدار…!
پس از اتمام نیایش عده ای در فکر فرو رفتند و از شاه ایران پرسیدند که چرا این گونه نیایش نمودید؟!
فرمودند : چه باید می گفتم؟
یکی گفت : برای خشکسالی نیایش مینمودید !
کوروش بزرگ فرمودند: برای جلو گیری از خشکسالی انبارهای آذوقه وغلات می سازیم…
دیگری اینگونه گفت : برای جلوگیری از هجوم بیگانگان نیایش می کردید !
پاسخ شنید : قوای نظامی را قوی میسازیم واز مرزها دفاع می کنیم…
عده ای دیگر گفتند : برای جلوگیری از سیلهای خروشان نیایش می کردید !
پاسخ دادند : نیرو بسیج میکنیم وسدهایی برای جلوگیری از هجوم سیل می سازیم…
وهمینگونه پرسیدند وبه همین ترتیب پاسخ شنیدند…
تا این که یکی پرسید : شاهنشاها ! منظور شما از این گونه نیایش چه بود؟!
کوروش تبسمی نمود واین گونه پاسخ داد :
من برای هر پرسش شما ، پاسخی قانع کننده آوردم ولی اگر روزی یکی از شما نزد من آید و دروغی گوید که به ضرر سرزمینم باشد من چگونه از آن باخبر
گردم واقدام نمایم؟!
پس بیاییم از کسانی شویم که به راست گویی روی آورند ودروغ را از سرزمینمان دور سازیم که هر عمل زشتی صورت گیرد ، اولین دلیل آن دروغ است…

در آن بین پسری برخاست و پیش از اینكه شیوه ی دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان كند،داستان كوتاهی تعریف كرد:یك روز زن و شوهر جوانی كه هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپه رسیدند در جا میخكوب شدند.
یك قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر ،تفنگ شكاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر،جرات كوچكترین حركتی نداشتند.ببر،آرام به طرف آنان حركت كرد.همان لحظه مرد زیست شناس فریاد زنان فرار كرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان كه به اینجا رسید دانش آموزان شروع كردند به محكوم كردن آن مرد.
راوی پرسید:آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند از همسرش معذرت خواسته كه او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد:نه!آخرین حرف مرد این بود كه"عزیزم،تو بهترین مونسم بودی .از پسرمان خوب مواظبت كن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."
قطره های بلورین اشك،صورت راوی را خیس كرده بود كه ادامه داد :همه ی زیست شناسان می دانند ببر فقط به كسی حمله می كند كه حركتی انجام می دهد یا فرار می كند .پدر من در آن لحظه ی وحشتناك ،با فداكردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....
کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من
زیباتر است و پشت سره شما ایستاده،دخترک
برگشت و دید کسی نیست. کوروش گفت:اگر عاشق
بودی پشت سرت را نگاه نمیکردی
منبع
http://www.mohamadreza70.blogfa.com/


وجه تسميه
نام خوانسار به صورت خونسار بوده که به معنی چشمهسار است.[۱] خان، خانی و خُن در فارسی به معنی چشمه است که واژه کردی کانی (چشمه) نیز با آن همریشهاست.
جغرافیا
موقعيت
خوانسار در عرض جغرافیایی ۳۳ درجه و ۱۳ دقیقه شمالی و طول جغرافیایی ۵۰ درجه و ۱۹ دقیقه شرقی در ناحیهای نه چندان دور از کویر مرکزی ایران در فاصله حدود ۱۵۰ کیلومتری شمالغرب شهر اصفهان واقع شدهاست.
بقیه در ادامه مطلب....
صفحه قبل 1 صفحه بعد


